تبليغاتX
دیوونه ی مهربون
 
من عاشقشم یک عشق زمینی عشق آدمیزاد به آدمیزاد عشقی که خدا در قلبم نهاد
   
 

سلام

تو این چند وقتی که نبودم اتفاقات زیادی واسم افتاد ، اینکه دوباره عشق تجربه کردم و دوباره شکست خوردم ولی این بار بیشتر شکست خوردم چون کسی داشتم که واقعاً باهاش به اون آرامشی که همیشه دنبالش بودم رسیدم ! ولی ... خوب به هر حال میگن قسمت نبوده میگن ... بی خیال هر چی بیشتر بهش فکر کنم بیشتر اذیت میشم می خواستم فراموشش کنم ولی نمیشه اصلاً نمیتونم و می خوام حتی اگه نیست تا آخر عمرم همونجور که بهش قول دادم باهاش زندگی کنم ...

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش

ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

این لینک زیر که میذارم حرفای منه واسه اشکان عزیزم ... حرفایی که میدونم شاید هیچوقت جوابی واسشون پیدا نشه ... حرفایی که نمیتونم رو در رو بگم ولی حداقل می تونم با نوشتنشون خودم خالی کنم ... نامه هایی که هیچوقت نمیتونم پست کنم ولی اینجا میتونم به زبون بیارم شاید یه روزی اشکانم ببینه ...

http://ashie-mashi.blogfa.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

ودر آخر این هم شعری که واسه آروم شدن دل خودم گفتم :

گر عاشق و دلباخته ای ، کار خدا در کام بین

بر گیسوان و ابروان از کار حق منداز چین

لطف الهی می شود هر لحظه و دم شاملت

شک را ببر از روح خود ، آن را بگیر از این دلت

واله شدی بر چشم او در کا دنیا مانده ای ؟

آیا برای نعمتش شکر خدا را خوانده ای ؟

برگیر از او مهر و دلت گر سر به رسوائی کشد

عشق زمین جز با خدا زهر جدائی می چشد

تا شب به فردا می رسد غم از دلت پر می کشد

چون با خدا آرامشی بر روح تو سر می کشد

گفتند از روز ازل بی خدا هر چه خواهی کن

حالا که با خدا شدی عشق را بگیر و شاهی کن

وابسته شو بر عشق حق ، دلبسته ی عشق زمین

حال با نگاه عاشقت زیبایی دنیا ببین

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

دیوونه ی مهربون

مهتاب

 
 
 |    نوشته شده توسط مهتاب
 
   
 

 

عشق واقعی

ما نمی توانیم زندگی را به جای دیگران تجربه کنیم . دیگران باید خود زندگی را تجربه کنند . ما نمی توانیم به جای دیگران زندگی را بفهمیم . دیگران باید از دریچه ی چشمان خود به زندگی نگاه کنند . همه چیز به نگاه ما بستگی دارد . مهم آن است که زندگی را چگونه ببینی . زندگی را هر طور که ببینی ، همان طور می شود . نگاه خود را شستشو بده و با نگاه بی آلایش به زندگی نگاه کن . زندگی ، ساده و بی پیرایه است . نگاه خود را بارور کن . کودکانه نگاه کن و کودکانه و بازیگوشانه زندگی کن .

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

خداوند همه چیز را آفرید و در دل همه چیز ، شوری عاشقانه نهاد . همین شور عاشقانه است که همه چیز را به سوی او می کشد . همه در تمنای دیدار خدایند . باید آتش این تمنا را شعله ور تر کرد . باید به آدم ها یاد داد که جور دیگر ببینند و جور دیگر بشنوند . جهان پر از رنگ و موسیقی ست . چشم باز کن ؛ جشنواره ی رنگ ها را می بینی . گوش بسپار ؛ سمفونی عظیم آفرینش را می شنوی . خدا ساکن دل ماست .همه ی آدم ها یکه و بی نظیرند . هیچ کس از دیگری بهتر یا بدتر نیست . فقط باید به درون بنگریم و منبع عظیم عشقی را که در درون داریم کشف کنیم . باید عشق مان را به دیگران ببخشیم . عشق ، تنها چیزی ست که با بخشیدن ، زیاد می شود .

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

شاعران از عشق می گویند ، اما ممکن است خود عاشق نباشند . کسی که عشق را تجربه نکرده و از عشق سخن می گوید ، ممکن است برای همیشه از تجربه ی عشق محروم بماند .

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 عشق چیزی نیست که بتوانیم آن را قسمت کنیم . عشق ، کم و زیاد بر نمی دارد . عشق ، یا هست و یا اصلاً نیست . وقتی یک نفر را واقعاً دوست داریم ، همه کس و همه چیز را با او دوست داریم . عشقی که همگان را در آغوش نگیرد ، رنگی از شهوت و نیاز در خود دارد . عشق حقیقی ، عشقی ست فراگیر . عشق هرگز خواهان تملک معشوق نیست . عشق ، معشوق را آزاد می کند . عشق ، حصار نمی کشد و فرمان نمی دهد . وگرنه ، نفرت است که لباس زیبای عشق را به تن کرده است . عشق ، همواره می بخشد و بخشش خود را هرگز نمی بیند .

چه خوب است هر که از موهبت چنین عشقی برخوردار است !

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

و من !

وقتی درختان شکوفه می دهند ، من نیز با آن ها شکوفه می دهم . وقتی پرندگان می خوانند ، من نیز با آن ها می خوانم ، من با سبزه ها از زمین می رویم و با پرندگان در آسمان سیر می کنم . دیگر « من » وجود ندارم . من و هستی یگانه شده ایم !

 عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

دیوونه ی مهربون

مهتاب

 
 
 |    نوشته شده توسط مهتاب
 
   
 

داشتم فکر می کردم آدما بدون عشق انگاری بدون هدفن ! موقعی که خودم عاشق بودم با اینکه آخرش شکست خوردم ولی دلیل نمیشه که دوباره عاشق نشم ولی باید این بار چشام باز کنم و اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم ... اون موقع غیر از کار و درس و زندگی یه هدفی داشتم مثل عشقم ! دوس داشتم خوب باشم تا به چشمش بیام زحمت بکشم تا به عشقم برسم و زندگی کنم تا لحظه لحظه زندگی رو کنار عشقم بچشم و تجربه کنم ولی الآن هدفی ندارم و همه ی اینا واسم شده یه تکرار معمولی و کارای روزمره ! درسته یه اشتباهاتی داشتیم ولی درس شد یه تجربه شد واسه زندگیم و این رو یاد گرفتم که آدما با عاشقی خودشون رو پیدا می کنن و  با شناخت خودشون می تونن به بزرگترین عشق یعنی عشق به خدا برسن و تنها عشقی که همیشه راه درست رو نشون آدم میده عشق به خداست ! درسته الآن خودم خیلی سخت گیر شدم و برای دوباره عاشق شدن و اعتماد کردن راه سختی رو انتخاب کردم ولی سعی کردم که عشق به خدا رو  روز به روز تو دلم بیشتر و تقویتش کنم تا بتونم دوباره عاشق بشم و زندگی کنم ... و به انتهای مسیر زندگیم یه هدف خوب بدم ... امیدوارم و دعا می کنم :

« خدایا همه ی آدما و همه ی اونایی که واقعاً زندگی می کنن و دل دارن عاقبت به خیر شن !

ای خدای بزرگم تجربه های شکست رو توی زندگی ما کم کن و راه درست رو جلوی مسیر زندگیمون قرار بده !

خدای مهربونم همیشه کنار ما باش و هر وقتی خدای ناکرده یک لحظه از یادت غافل شدیم با اون پس گردنی همیشگیت مارو به زندگی برگردون و به خودمون بیار !

خدای عزیزم کمکمون کن خودمون رو بهتر بشناسیم و زندگی کنیم ! »

و در آخر یه جمله ی معروف از حضرت علی ( ع ) :

« جوری زندگی کن که انگار قراره100سال زندگی کنی و جوری با مردم رفتار کن که انگار قراره لحظه ی بعد بمیری ! »

 

دیوونه ی مهربون

مهتاب

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

ببین چه قلبائی شکستن توی دست روزگار

ببین چشمایی رو که گشتن پی نوری موندگار

از عشق و باور باید که آخر بشن لبریز رامون

یه روزی هر جا پر میشه دنیا از طنین صدامون

پس بیا با هر زبون تو هم بخون

                         بخون عاشقونه کنارم

                                    فریاد بزن بگو

«دوست دارم»

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

ThE WoRdS       

         I  LOVE  YOU

 
 
 |    نوشته شده توسط مهتاب
 
   
 

وقتی مردم بد میدونن که با عشق غصه رو سد شیم

توی یک نفس شدن ها یاسمن رو صد سبد شیم

وقتی دنیا بد می دونه راه احساس بلد شیم

پس بیا ای هم ترانه بیا عاشق شیم و بد شیم

نمی خوایم این رسم زشت این زمونه رو بلد شیم

حالا که خوبی بدی هست بیا با هم شیم و بد شیم

                                                              بیا عاشق شیم و بد شیم ...

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 

خوب اینم آخرین قسمت داستانم واسه اینکه یه کمی طولانی بود توی ادامه مطلب نوشتمش که یه کمی صفحه خلوت تر باشه ... امیدوارم که خوشتون اومده باشه خدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com 

دیوونه ی مهربون

مهتابخدمات وبلاگ نویسان جوان , قالب وبلاگ               www.bahar-20.com 

 
 
 |    نوشته شده توسط مهتاب ادامه مطلب | 
 
   
 

وقتی کلاسم تموم شد از دانشگاه با یکی از دوستام که هم مسیر بودیم اومدیم بیرون که دیدم همونجایی که پیادم کرده وایساده اومدم محل نذارم بهش رد شم با اینکه دلم اونجا بود که دیدم صدام زد مهتاب خانوم علیک سلام ! بیا سوار شو می رسونمت ... دیگه همینجور سقلمه های دوستم بود که کلیه ی من سوراخ می کرد ! فقط کشیدمش سمت ماشین و بهش گفتم الآن نپرس بعداً واست همه چی رو تعریف می کنم ... سوار ماشین شدیم و راه افتادیم ... این دوتا تو ماشین واسه من شده بودن فیلم سینمایی ، یکی این می گفت ده تا اون جواب میداد و بر عکس ، جفتشونم خسته نمی شدن تا دوستم رسوندیم دم خونشون و نیما با گفتن خدافظ بچه پررو راه افتاد . گفت خوب حالا کجا بریم ؟ گفتم شما مگه نباید برید خونه ؟ گفت اولاً شما عمته ثانیاً کدوم مرد دیدی ساعت 5 عصر بره خونه مردی که زودتر از ساعت 10 بره که دیگه مرد نیست ! ابهت مرد به اینه که ( تلفنش زنگ خورد ) اینه که وقتی بهت میگم چند لحظه ساکت باش ساکت باشی !!! تعجب کردم مگه کی پشت خطه ؟؟؟ - سلام پدر ... ممنون ... نه امروز نمی رسم تا 7 کلاس دارم بعد با یکی از بچه ها می رم کتابخونه ... بله بعدشم میریم سراغ کار و کاسبیمون ... بابا جان لطفاً الآن شروع نکنین باید برم سر کلاس خداحافظ!!! من همینجور هاج و واج نگاش میکردم که با یه آه سنگین ادامه داد : ابهت مرد به اینه که وقتی زنگ می زنه به پسرش ، پسره از پشت تلفن قفل کنه ! و شروع کرد به درد و دل کردن که خونشون پدر سالاریه یعنی همه از پدرش می ترسن و حرفش میون خانواده اوله چون بزرگ خاندان هم هست همه ازش حساب می برن ! خلاصه اینقدر پدر پدر گفت که منم دلم واسه بابام تنگید!!! فقط واسم یه سوال پیش اومد و ازش پرسیدم ! جریان اون دی وی دی ها و اون پل ! که گفت به خاطر اینکه چند تا از دوستای صمیمیشون سرگرم کنن تا طرف اعتیاد نرن چون یکی از اونا در اثر اعتیاد می میره و اینا به خاطر اینکه اینا تشویق به کار شن و دست از کاراشون بکشن این بساط راه انداختن و وقتی هم که خوب شن پدر نیما توی شرکتش به اونا کار میده ... خلاصه واسه عمل صالحانه بوده دیگه اون روز بهترین روز زندگی من بود و با بهترین خاطره ها من رسوند خونه . وقتی هم رسیدیم ازم برنامه ی کلاسام پرسید خوشبختانه ساعت کلاسامون غیر از یه روز شبیه هم بود با یکی دو ساعت تاخیر اون روز هم من 4 ساعت کلاس داشتم و اون نداشت که گفت میاد دنبالم که من مخالفت کردم گفت : وقتی خواستم باهات دوست شم چون ترس همه چی اون شب تو نگات دیدم چون احساس کردم با همه فرق داری اهل پیچیدن به بازی نیستی و اینکه گفتی تا حالا دوست پسری نداشتی واست یه امتیازه که نمیخوام با این حرفا خراب شه وقتی بهت میگم میام یعنی میام و می خوام ببینم چقدر حرف گوش کن هستی ! منم گفتم مستر دی وی دی جنگ اول به از صلح آخر درسته خونه ی شما پدر سالاریه ولی اگر حرفت گوش کنم نذار به پای ترسم بذار به احترام اون عشقی که قراره بین من و تو پا بگیره ! و اینجوری دوستی من نیما البته بصورت پنهونی برای خانواده ی اون شروع شد چون من که همون شب همه چی رو واسه مادر و خواهرم تعریف کردم از بس ذوق زده بودم ...

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

خوب اینم از این قسمت تا ببینیم چی میشه ! دیگه مخم نمیکشه ولی تا قسمت دیگه سعی میکنم تمومش کنم اگه خدا بخواد!!!

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست 
گرچه در محرم راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

دیوونه ی مهربون

مهتاب

 
 
 |    نوشته شده توسط مهتاب
 
   
 

تا دو سه روز هیچی نمی فهمیدم ، انگار از یه رویا بیدار شده بودم ، دوست داشتم باز بخوابم ، دوس داشتم باز ببینمش ولی غرورم چی ؟ غرورم شیکسته بود به خودم می گفتم اگه اونم احساسض نسبت به من مثل من بود حداقل باید جلوی باباش آبروداری می کرد از ترس باباش من راهی خونه هم نکرد یا حداقل اسمم می پرسید یا حتی اسمش به من می گفت وای من چه توقعاتی دارم از کسی که نه اون من می شناسه نه من اون ! با اینکه حتی بلد بودم خونشون کجاست ولی غرورم حتی اجازه نمی داد خونه ی دوستم برم . ولی چرا اینجوری شده بودم ؟ نمی خوام اینجوری باشم منی که اینهمه پسرای رنگارنگ دور و برمن چرا منتظر نگاه کسی شدم که حتی نمیدونم اسمش چیه ؟ کس و کارش کیه ؟ وای این پسر جنوب شهری چی داشت که هنوز دل من اسیرشه ؟خسته شده بودم با اینکه سه روز گذشته بود ولی انگار واسه من صد سال گذشته بود . توی خونه هم که واسه کسی مهم نبود که من چه حال و روزی دارم . حتی شبا که خوابم نمی برد کسی نمیومد در اتاقم بزنه بگه چراغت خاموش کن . از این همه تنهایی و بی کسی داشتم دیگه داغون می شدم . غصه های خودم یه طرف حالا فکر و خیال این آقا هم بهم اضافه شده بود . کاش یه لحظه از فکرم می رفت بیرون ولی ...

روز چهارم صبح شنبه اومدم از خونه بیرون برم سمت دانشگاه که یکی صدام زد خانوم ! به روی خودم نیاوردم و راهم ادامه دادم دوباره صدا از پشت سرم گفت خانوم با شمام ! چقدر صدا آشنا بود . برگشتم که صاحب صدا رو پیدا کنم که چشماش من میخکوب کرد وای باورم نمی شد اون ، اینجا ، این موقع ، همون آن هزارتا سوال اومد تو ذهنم چرا اینجاست ؟ چه جوری اینجا رو پیدا کرده ؟ به خاطر من اومده یا داشته رد می شده ؟ وای ول کن این سوالا رو مهم اینه که الآن اینجاست ، درست روبروت ، همینجور داشتم نگاش می کردم ، زبونم بند اومده بود ، زبونم نمی چرخید حتی جواب سلامش بدم ! فقط سر تکون دادم با دهن باز ! آخه واقعاً غیر قابل باور بود وای یعنی دعاهام برآورده شده بود ؟ یعنی یکی به خاطر من این همه راه اومده بود که من ببینه ؟ ولی من هنوز نمی دونم بذار ازش بپرسم شما کجا اینجا کجا ؟؟؟؟ وای قدرت نداشتم صدام در بیارم ... که خودش شروع کرد گفت اونروز که با عجله رفتین یه چیزی پیش من جا گذاشتین ! اومدم بگم آره دلم !!!! که از تو جیبش گوشیم درآورد و گرفت طرفم !!!! وای موبایلم پیش اون چیکار می کرد ؟؟؟ اینقدر تو این سه روز خواب و خوراک نداشتم که حتی نفهمیده بودم موبایلم پیشم نیست !!! البته دیروز می خواستم بدونم کجاست ولی گفتم اگه کسی کارم داشته باشه می زنگه خونه حال پیدا کردنش نداشتم بازم رفتم تو فکر این چیزا که دوباره گفت از همون مقع گوشیتون خاموش کردم و از آژانسی که رسوندتتون آدرس اینجا رو گرفتم که براتون بیارم تو این دو روز ( دو روز نه سه روز چرا میگفت دو روز ؟؟؟ ) موقعیت پیش نیومده بود که بیام ... امروزم گفتم قبل از اینکه برم دانشگاه واستون بیارم .ولی شما انگار حالتون خوب نیس چون حتی جواب سلامم ندادین بهر حال این گوشیتون ... ازین به بعد بیشتر مراقبش باشین نا سلامتی مثل اینکه گوشیه و یکی از مهمترین لوازم شخصی ... خداحافظ ... داشت می رفت وای نباید موقعیت از دست میدادم دارم خراب می کنم بدو مهتاب یه کاری کن ... یهو گفتم داشگاتون کجاست ؟ گفت طرف انقلاب گفتم خوب پس هم مسیریم مثل اینکه دوباره می تونم مزاحمتون شم ... شما ماشین دارین ؟ گفت آره ولی اینجا جا پارک نبود سر کوچه گذاشتمش گفتم پس من می تونین برسونین ؟!!! یه کمی من من کرد بعد گفت حتماً خوشحال میشم !!! تا دم ماشینش چیزی نگفتیم دیگه وای باز یه چیز غیر قابل باور دیدم آخه این با این ماشین پس اون دی وی دیا چی ؟؟؟ ماشینش پرادوی دو در مشکی اسپرت شده !!! وای خدا گیج شدم این پس چرا دی وی دی می فروخت ؟؟؟ خلاصه با همون بهت و تعجب سوار ماشینش شدم و راه افتاد ... میون راه دو سه بار اومدم که یه چیزی بگم ولی تا میومدم بگم اونم همزمان می خواست چیزی بگه که جفتمون به احترام حرف اون یکی ساکت می شدیم ولی باز سکوت ... خلاصه شروع کرد گفت به خاطر اون شب شرمندم نمیدونم بابام یهو از کجا پیداش شد چون دیر کرده بودم پا شده بود اومده بود دم آژانسی که منم همون موقع رسیدم . منم گفتم خواهش می کنم شما ببخشین من که اونجوری بدون خداحافظی و تشکر بابت کارایی که کردین گذاشتم رفتم آقای ... ( وای حالا چی بگم بالاخره گفتم ) مستر دی وی دی !!! زد زیر خنده و دو سه بار مستر دی وی دی رو زیر لب گفت بعد گفت پس حساب بی حساب این به اون در پس خیالم راحت شد هیچ دینی نسبت بهتون ندارم در ضمن من نیما هستم ... نیما صالحی بعد دوباره زد زیر خنده منم خندم گرفت گفتم شرمنده بازم ولی من به همون مستر دی وی دی راضیم چون دو سه روزه که همش این اسم تو ذهنمه بعد انگار تازه فهمیدم چی گفتم یعنی دست دلم دارم رو می کنم بقیه ی حرفم خوردم و سرم انداختم پایین و مشغول ور رفتن با گوشیم شدم که برگشت آهسته گفت مثل من با این تفاوت که نمی دونستم اسمت چی بذارم ... بعد سرش برگردوند به طرف خیابون ... دیگه هیچی نگفتم تا انقلاب ازم آدرس دانشگاه رو خواست گفتم نه دیگه مزاحم نمیشم گفت آهان پس بهت بگم میس مزاحم گفتم اسم منم مهتابه گفت اسم مگه خواستم آدرس بده خوشبختانه بازم هم مسیر بودیم ... دانشکده اقتصاد بود و منم یکم بالاتر ... تا دانشگاه رسوندم با وجود تمام انکارای من ... خداحافظی کردیم ... وقتی داشت می رفت آرزو وای خدا کاش بازم ببینمش چون هنوز یه عالمه سوال دارم که ازش بپرسم !!! نمی دونستم خیلی زود آرزوم براورده میشه !!!!

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

دیوونه ی مهربون

مهتاب

 
 
 |    نوشته شده توسط مهتاب
 
   
 

خیلی تو فکر این بودم که دوباره یه داستان دیگه رو شروع کنم ، چند شب پیش یه خواب دیدم یه رویا یا شایدم به قول خودم یه رمان

وای نخندیم بهما به خدا اینی که الآن می خوام بنویسم تو خواب دیدم

واسه خودمم خنده داره یه همچین خوابی دیدم

خوب شروع می کنیم

پارت اول _ پسر دی وی دی!!!

آدم قد و یه دنده ای ام ، مغرور مغرو ، یکی بهم چیزی می گفت 10 تا روش میذاشتم بهش بر میگردوندم . به قول معروف همیشه یه جواب تو آستینم داشتم ، شاید به خاطر همین یه دندگیم بود که هنوز دل هیچ پسری روی من تاثیر نداشت و هیشکس تو دلم ننشسته بود . یه روز عصر دلم واسه یکی از دوستام تنگ شده بود ، خونشون جنوب شهر بود ، پا شدم راه افتادم . نزدیک غروب بود رسیدم پیشش ، وقت برگشتن ساعت 10 شب شده بود ، هر چی اصرار کرد بمونم پیشش که چون دیر وقته فردا صبح برو انگار بهم برخورده بود گفتم وا مگه ساعت چنده دهه! من تا برسم خونه تازه میشه 11/30 سر شبه تازه!!! هرچیم گفت که تا مترو برسونتم گفتم نه!

خلاصه راه افتادم راستش بگم ترسیده بودم یه کم اما غرورم نمیذاشت برگردم ، اومدم تاکسی سوار شم از آدماش ترسیدم ، واسه اینکه خودم قوی نشون بدم گفتم خوب مترو که زیاد دور نیست پیاده میرم ! همینجور که داشتم می رفتم رسیدم به یه محله ای که اسمش محله ی حجاب بود ! معلوم بود که حجاب واسشون خیلی مهمه چون یه جوری من نیگا میکردن با اون تیپم !!! خودم وحشت می کردم من با اون تیپ توی محله ی حجاب!!!

واسم از روی تاسف سر تکون میدادن دلیل این حرکاتشون نمی فهمیدم فقط دوست داشتم زودتر اون محله رو پشت سر بذارم ، رسیدم به یه پل هوایی رفتم بالا انگار وارد جمعه بازار شده بودی یه عالمه پسر خوشکل و خوشتیپ وایساده بودن و هر کدوم یه چیزی می فروختن منم که عشق دی وی دی داشتم گفتم بذار ببینم دی وی دی دارن که بخرم ! رسیدم آخرای پل دیدم آره یه جوون 25-26 ساله از بقیه تو چشم تر داره دی وی دی می فروشه . سرش خیلی شلوغ بود .ازش چند تا دی وی دی پرسیدم که گفت صبر کن الآن بهت کاتالوگم میدم . سرش به مشتریا گرم شد و منم منتظرش شدم.

یهو دیدم یکی داره بهم گیر میده ! یه مرد چاق و کچل ! هی داشت بهم چشمک می زد ، اعصابم ریخت به هم ، رفتم جلوش زدم تو گوشش و گفتم بی ناموس فکر کن ناموست اینجا وایساده بود عوضی ... دیگه هیچی فحش بود که بارش میکردم

یهو یکی آستینم کشید آوردم اینور .دیدم همون پسر دی وی دی بود . لوازمش سپرد به یکی از دوستاش همینجور که من میکشید اومدیم از پله ها پایین ، من که انگار یکی باید از برق می کشیدتم ، همینجور دری وری می گفتم ... دیگه اینقد گفتم که ضعف کرده بودم نشستم رو یه لبه کنار خیابون رفت از یه بقالی یه آب معدنی گرفت واسم آورد داد دستم بعد برگشت گفت معلومه تا حالا اینجا نیومدی گفتم نه دارم میرم خونه از خونه ی دوستم میام . اینجا چه جور جائیه اون از نگاه آدماش اینم از این مرتیکه . گفت اینجا حجاب خیلی مهمه خانوما هم از غروب به بعد یا با شوهراشون میان بیرون ای اصلا نمیان دخترای مجرد هم که اصلا بیرون نمیان گفتم وا این چه قانونیه ؟ گفت اینا از یه مرجع تقلید دستور می گیرن که نظرش اینجوریه دیگه ! گفت اینجا اگه خانومی تنها بیاد بیرون بعد از غروب فکر میکنن آره دیگه ! فهمیده بود ترسیدم چون رنگم پریده بود و به شدت دستام می لرزید گفتم به خدا من اونجوری که فکر می کنین نیستم گذری ازینجا رد میشدم چون از تاکسیا می ترسیدم گفتم پیاده برم من حتی دست پسر هم ندارم چه برسه به ... که گریم گرفت گفت باشه باشه گریه نکن مشخصه بابا از قیافت ، حالا خونتون کجاست بهش گفتم گفت چقد دور پس اینجا چیکار میکنی ؟ گفتم بهت که گفتم خونه ی دوستم بودم گفت خوب چرا با آژانس برنگشتی خونه من که انگار تازه دو زاریم افتاده بود گفتم وای راس میگیا اینجا آژانس هست ؟ گفت آره باید این مسیل رو رد کنی بعد یه آژانسی اونجاست .

گفتم وای تنهایی نه دیگه من واقعا ترسیدم می تونی من برسونی ؟ انگار تو رو دروایسی افتاده بود گفت باشه فقط برم به خونه خبر بدم چون مهمونم داریم منتظر من واسه شام نمونن منم چاره ای جز قبول کردن نداشتم .رسیدیم دم خونشون یه خونه ی ویلایی بزرگ وایسادم دم در که بره بیاد ، برام عجیب بود این اگه تو این خونه زندگی میکنه چرا اونجا دی وی دی می فروشه ! تو همین فکرا بودم که با باباش اومد دم در از ترسم نفهمیدم چه جوری سلام کردم باباشم که انگار جن دیده من یه جوری نیگا میکرد ... خلاصه راه افتادیم طرف آژانس معلوم بود باباش کلی دری وری بهش گفته ولی به روی خودش نیاورد !

توی سکوت همینجوری که تو فکرای خودم بودم گفت اینم آژانس ... رسیدیم شانس من ماشین نداشت گفت تا نیم ساعت دیگه ! من که وا رفتم از یه طرف ضعف کرده بودم از یه طرفم نمیدونم چرا دلشوره داشتم ... میدونستم کسی تو خونه نگران من نیس وگرنه پدر موبایلم در آورده بودن مونده بودم چیکار کنم که گفت اینجا یه ساندویچیه با این ضعفی که داری بیا بریم یه چیزی بخور نمیری بیفتی رو دستمون نگاش کردم نزدیک یه ساعت کنارش بودم ولی یهو تا نگاش کردم انگار آبی بود رو آتیش دلم ریخت دلشوره هام تموم شد روم سریع برگردوندم و گفتم باشه بریم ! چشاش چقدر قشنگ بود تا حالا تو چشم کسی این پاکی و صداقت ندیده بودم ، یه حسی داشتم که می خواستم بیشتر باهاش بمونم دعا میکردم این نیم ساعت خیلی دیر بگذره ...

ولی جلوی در ساندویچی رسیدیم رو درش نوشته بود از پذیرفتن بانوان بد حجاب و مجرد معذوریم !!! چشام شاخ دراورد گفتم عجب اینجوریش دیگه ندیده بودم گفت بمون من برم بگیرم بیام گفتم باشه رفت تو و منم منتظر شدم ولی یه حسی من کشوند تو ساندیچی یهو دربون جلوم گرفت گفت خانوم کجا مگه رو درو نخوندی ؟ سبزی فروشی چندتا محل پایین تره !!! منم که نمیخواستم کم بیارم هیچی بهش نگفتم و رفتم دست پسر دی وی دی رو چسبیدم گفتم نامزدمه !!!! پسر دی وی دی هاج و واج مونده بود برگشتم یواشکی بهش گفتم آخه تو خیابون هر کی رد میشد تیکه مینداخت !!! اخم کرد و گفت خیلی خوب برو بشین یه جا رفتم نشستم دور و برم نیگا کردم دیدم خانومایی که اومده بودن اینقد روشون سفت گرفته بودن که حتی دماغشونم معلوم نبود!!! خندم گرفته بود گفتم اینا چه جوری می خوان ساندویچ بخورن؟!!! و زدم زیر خنده گفت نخند ایجا نمی بینی چه جورین ؟ دوس داری با تی پا پرتمون کنن بیرون ؟ عجب غلطی کردما گفتم باشه باشه آخه اینارو خاک تو سرشون .... که بهم چشم غره رفت منم از ترسم سرم انداختم پایین ولی تو دلم داشتم می خندیدم !!! دیگه بحث تموم کردم و سرم به ساندویچم گرم کرده بودم چقدرم بهم چسبید!!! ساندیچش که تموم شد گفت بشین برم ببینم ماشین اومده یا نه تا رفت بیرون انگار درو بریام زبون وا کردن !!! شروع کردن به تیکه انداختن که آره آقای ساندویچی این دختره اینجا چیکار می کنه هم بی حجاب هم مجرد قانون مغازت شکستی ؟؟؟ اعصابم خورد شده بود گفتم مگه ندیدین با نامزدم بودم ؟؟ گفتن خوب میشه اسم نامزدتون بدونیم !!! کم آوردم اومدم برم سمت در که پسر دی وی دی اومد تو اومدم دستش بگیرم به مشتریا نشون بدم که یهو دستش کشید و سرش انذاخت پایین پشت سرش باباش دیدم که اخم کرده و عصبانی منتظره که من برم سوار ماشین آژانس شم من که کم آودره بودم و بهم برخورده بود کیفم برداشتم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم سوار ماشین شدم و ماشین راه افتاد ،

ماشین حرکت کرد ولی دلم مونده بود ، دلم جا مونده بود پیش پسر دی وی دی !

وای خدای من چی به سرم اومد منی که یه دندم دلم پیش کسی بود که حتی اسمشم نمیدونستم ...

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

خوب تا همینجاش تو خواب دیدم البته اینجا پیاز داغش زیاد کرده بودم بقیه اش باید بسپارم دست مخم که ببینم آخرش چی میشه ؟؟؟

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

منتظر نظرات و انتقادات و حتی مسخره کردناتون هستم

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com 

دیوونه ی مهربون

مهتاب

 
 
 |    نوشته شده توسط مهتاب
 
   
 

 

 

برای آخرین بار خدا کنه بباره

تو این شب کویری یه قطره از ستاره

همیشه بودی و من تو رو ندیدم انگار

بگو بگو که هستی برای آخرین بار

وقتی دوری تنهایی نزدیکه

قلبم بی تو می ترسه تاریکه

چه لحظه ها که بی تو یکی یکی گذشتن

عمرم بردن اما یه لحظه برنگشتن

تو چشم من نگاه کن من به گریه نسپار

حالا که با تو هستم برای اولین بار

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

دیوونه ی مهربون

مهتاب بهاربيست                   www.bahar-20.com

 
 
 |    نوشته شده توسط مهتاب
 
   
 

 

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 به فکرتم....

     به یادتم

                               زنده به انتظارتم ....

 

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

 
 
 |    نوشته شده توسط مهتاب
 
   
 

فرق عشق با ادواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

دیوونه ی مهربون

مهتاب

 
 
 |    نوشته شده توسط مهتاب
 
   
 

سلام امروز می خوام یه کم از تجربیاتم بگم با اینکه دخترم ولی اول یه کم به نفع پسرا میگم ، می خوام بهشون یاد بدم که چه جوری یه دختر خام خودشون کنن ( البته میدونم شماها خودتون این کاره این !!!! )

نکته : من خودم سیاهم پسرا من سیاه نکنین فقط !!!

  1. اول از همه برو ماشینت بفروش به جاش تیپت درست کن !!! دخترا به پسرای شیک و تمیز بیشتر علاقه نشون میدن تا پسرای کر کثیف  و چرک و چیریک !!! الآنه هم دخترا غیر از لباس اتو کشیده ی پسرا به موهای اتو کشیدشونم نگاه می کنن !!!
  2. خوب مرحله ی شماره دادن دیگه نمی خواد توضیح بدم خودتون بلدین فقط یادتون باشه خواستین شماره بدین عز و التماس نکنین مثلا بگین اگه شمارم نگیری همین الآن میس نندازی خودم میندازم زیر ماشین !!! جمعش کن این حرفارو !!! خیلی سر سنگین شمارت بده و برو !!! اینجوری کلاست حفظ می کنی و دختره بیشتر جذبت میشه البته اگه مورد یکت درست باشه !!!
  3. دخترا از پسرایی که هی زنگ می زنن بدشون میاد و زودی زده میشن ، پسری که هی بهشون بگه دوست دارم چندششون بیشتر میشه ، پسری که غرورش حفظ کنه ولی حواسش جمعه دختره باشه ولی خودش واسش بگیره دختر کشه !
  4. یه مورد خیلی مهم بعد از دو روز سریع نرین سراغ .... اگه سریعاً برید سراغش حتماً شروع نشده تموم میشه !
  5. اومدیم و این وسط عاشق دختره شده وقتی هنوز یه ماه نشده ، بهش نگیا چون اونوقت میگه وا این پسره چقدر لوس و جلفه هنوز هیچی نشده !!! بذاری ه چند وقتی بگذره وقتی خود دختره علاقه نشون داد اونوقت توام عشقت ابراز کن !
  6. اگه صدات خوبه ( نه تو حموم ) و به زدن گیتارم علاقه نشون میدی ! شبا یه آهنگ مهمونش کن ! آهنگای فرهادم بخون چون بیشتر تاثیر داره !
  7. غیرتت منطقی باشه روش ! واسه هر چیزی که می خوای بهش بگی انجام نده واسش دلیل بیار تا حرفت به دلش بشینه و سرا پا گوش بده ! یکی باش واسش که ازت نترسه و بتونه حرفاش بهت بگه ! اگه یه درد و دلی واست کرد سریع واسش جبهه نگیر چون اگه واسه تو نگه به فکر کس دیگه میفته ! هیچوقت کارای قبلیش به روش نیار و سرکوفتش نکن واسش !

 

خلاصه اینا بود دیگه !!!

حالا دخترا اگه یه همچین پسری پیدا کردین داداشش واسه من نگه دارین !!!!

دیوونه ی مهربون

مهتاب

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مهتاب
 
   
 

خوب داستان امیر تا اونجا پیش رفت که من با بچه ها رفتیم مهمونی به شرطی که من امیر رو اونجا نبینم ولی امیر اونجا بود ... نمیشد کاری کنم پس تصمیم گرفتم حرص امیر رو در بیارم واسه اولین بار یه پیک خوردم و واسه اینکه بیشتر حرصش در بیارم با اونایی که امیر خوشش نمیومد گرم گرفتم ... خلاصه امیر رو می دیدم که داره حسابی حرص می خوره و منم خیالم راحت شده بود که تونستم اذیتش کنم غافل از اینکه دلم بدجوری هواش کرده بود و می سوخت ...! بعد از چند دقیقه امیر رفت پشت دستگاه همه واسش دست هورا جیغ کشیدن ( چون امیر بعد از تقریباً دو ماه باز شروع کرد ) و خوند :

اونیکه دوسش داری بهش نگو دوسش داری میره و تنهات میذاره ...

اگه باور نداری بهش بگو دوسش داری میره رو دلت پا میذاره ...

آره میدونم عاشقشی عاشق اون نگاهش ...

آره میدونم دیوونشی تا ببینیش باز دوباره ...

منم یه روزی مثل تو عاشق بودم تا پای جون ...

عشقم فریاد زدم و در به دری شدم نگو ...

رفتش و تنهام بذاره روی دلم پا بذاره ...

قلب من شکوند و رفت ، رفت و با دیگری نشست ...

گریم گرفته بود خیلی ... نمی تونستم دیگه اونجارو تحمل کنم ، آخه امیر هم داشت هق هق همراه آهنگش گریه می کرد ، رفتم لباسم پوشیدم ، سوئیچ آرش برداشتم زدم بیرون ... امیر اومد دنبالم ولی سریع ماشین روشن کردم و رفتم ... نمیدونستم کجا برم ... از کدوم راه ... سرم تازه گرم شده بود ، گریه هم امونم نمیداد ، چشام بدجور رو هم افتاده بود ، فقط صدای بوق و نور زیاد ؛ دیگه چیزی یادم نمیاد ...

وقتی چشام باز کردم اولش نمیدونستم کجام ... یه کم که گذشت تازه یادم افتاد که کجا بودم و چی شد ... دور و برم نگاه کردم ... مامانم بود و مهیار و آرش ولی پس امیر کو ؟ صداش زدم امیر کجایی ؟ بلند شدم برم دنبالش سرم گیج رفت افتادم ... مهیار اومد کمکم کرد بخوابم زدمش کنار ... سرم کندم داشتم از در می رفتم بیرون امیرم دیدم که جلو در وایساده بود ... بغلش کردم و گریه پشت گریه ... می گفتم : « امیر غلط کردم ... امیر دوست دارم ... امیر بدون تو می میرم ....!!!» خلاصه انگار اونروز بهترین روز زندگیم بود ... دستم شکسته بود باید وایمیستادیم تا دستم خوب شه . تو اولین فرصت بعد از باز کردن دستم خواستگاری انجام شد و بعد از یک هفته مراسم نامزدی من و امیر ... از اونجا که من دوس داشتم روز عروسیم یا میلاد امام حسین باشه یا امام رضا ، نزدیک ترین تاریخ عروسی واسه سه ماه آینده روز میلاد امام حسین گذاشته شد ...

امروز که می خوام این داستان تموم کنم دلم واسه این عشق تنگ میشه ... میدونم همه آرزو دارن که آخرش خوب و خوش تموم شه ولی من متفاوتم نمیخوام این عشق اینجوری تموم شه ... میخوام که همیشه بمونه ... شاید وقتی مهتاب و امیر برن سر خونه زندگی و بعد از چند وقت زندگی از هم سیر شن ولی ....

خلاصه همه چی داشت به خوبی پیش می رفت ... قرارای نامزدی واسه ما بهترین روزا رو می ساخت ...

از اینجا به بعد داستان رو از زبون شخص سوم می نویسم ...

میرن که جواب آزمایششاشون بگیرن که می فهمن مهتاب سرطان خون داره ... در حال پیشرفت سریع ... بستری میشه و ذره ذره جلوی چشمای عشقش آب میشه و امیر هم پا به پای اون لحظه لحظه دیوونه میشه و هیچی باور نمی کنه و انگار هیچی براش وجود خارجی نداره ... درست یکسال بعد روز تولد امام حسین مهتاب میره و امیر هم با خاطرات مهتاب راهی آسایشگاه روانی میشه ...

تا امروز امیر رویای مهتاب بود و خیالات مهتاب پر می کرد ولی از امروز امیر خیالی مهتاب رو توی خیالش می سازه ...

پایان

 

دیوونه ی مهربون

مهتاب

 
 
 |    نوشته شده توسط مهتاب
 
   
 

یادته روزای آخر بهم چیا می گفتی

بخت من با نفرین همش سیا می گفتی

یادته بهم می گفتی بی من همه چی داری

می خوای برسی به ابرا پا رو دلم بذاری

یادته بازم می گفتی : « بی تو مالک دنیام

خراب کردی روزام ، با تو همش تو صحرام »

تو اون روزای آخر بهم دادی خوب نشون

که من یه دیوونه ام تویی یه عاشق کشون

حالا چی شد اومدی با این چشای گریون

می خوای باهات بمونم ، شدی حالا پشیمون

حالا برو که دلم نمیخواد اینجا باشی

برو که با بدیات یه جای دیگه جا شی

فکر کردی باز می مونم کنار این دل تو ؟

فکر کردی وقتی بری میام به دنبال تو ؟

برو برو از اینجا برو که دیگه ننگی

واسه ی این دل من دیگه یه تیکه سنگی

منم میشم عاشق کسی که عشق بدونه

کنار دل دیوونه ی مهربون من بمونه ...

 

دیوونه ی مهربون

مهتاب

 

 
 
 |    نوشته شده توسط مهتاب
 
   
 

امیر دوست خانوادگیمون بود ... با هم بیرون می رفتیم ، اینور اونور مهمونی پارتی تو جریان همه ی زندگی من بود ... صدای قشنگی داشت ... بعضی وقتا با دوستش آرش تو مهمونیا می خوندن ... امیر دستگاه DJ میورد و با آرش مهمونی رو می ترکوندن ...همه ی دخترا چششون دنبالش بود ... ازینکه توی جمشون بودم خوشحال بودم ... امیر دوس پسرم نبود فقط دوستم بود که همیشه با هم بودیم ... اون واسه خودش دوس دختر داشت و منم که با داود بودم ... تنها پسری بود که داود اجازه میداد باش باشم چون امیر رو خوب شناخته بود و میدونست چشاش پاکه و تو دلش هیچی نیست ... البته داود نمذاشت باهاش مهمونی برم فقط بعضی وقتا کوه و اینا که می رفتن دنبال منم میومدن ... بعد از داود توی مهمونیاشونم شرکت می کردم که البته امیر مثه شیر بالای سرم بود ... مثه یه برادر همه کار واسم میکرد و چار چشمی من می پائید ( من نمیدونستم ولی دلش پیش من بود از همون اولش فقط نقشش خوب بازی میکرد ) الآن میگه اون موقع که با داود بودی و هر وقت می دیدم داری گریه می کنی می خواستم داود بترکونم ولی از اینکه دستم جلوت رو نشه هیچی نمیگفتم و خودم با خوندن آروم می کردم ... می گفت اگه می دیدم داود واقعاً لیاقتت داره هر کاری میکردم تا به هم برسین ولی وقتی می دیدم با تو اینجوری می کنه زبونم بسته بود چون تو فقط اون می دیدی و هیچ حرفی واست اهمیت نداشت . می ترسیدم یه چی بهت بگم نکنه ازم دلخور شی ... خلاصه بعد از یکسالی که از داود جدا شده بودم و تو این برو بیا ها با یه پسری تو مهمونی دوس شدم وقتی به امیر رفتم بگم قشنگ دیدم که رنگش پرید ... ولی باز خودش کنترل کرد و گفت مهتاب سر داود دیدی چه بلایی سرت اومد ؟؟ نذار اونجوری بشی باز اگه می بینی واقعاً بهش احتیاج نداری دوست نشو باهاش ... خلاصه هر جوری بود با زیرکی تمام من منصرف کرد ... بعد از اون مهمونی دیگه امیر واسه رفتن به مهمونیا اقدام نمیکرد و منم سرم به کارم گرم کرده بودم ولی هر روز با هم تماس داشتیم ... بعد از چند وقت آرش ( دوست جون جونی و سنگ صبور امیر که دوست دختر خالم هم بود ) بهم زنگید و گفت که می خواد ببینتم و یه موضوعی هست که باید بهم بگه ... رفتم سر قرار ... آرش بعد از کلی من من کردن از امیر گفت و دست دل امیر رو واسم رو کرد ... شوکه شده بودم ... باورم نمی شد فقط گذاشتم اومدم ... درگیر شده بودم با خودم و دلم ... من تا حالا امیر رو مثه داداشم می دیدم چی شد که اینجوری شد ... نه جوابم نه بود ... با یه اس ام اس به امیر گفتم که از زندگیم بره بیرون و من و با درد خودم تنها بذاره ... بهش گفتم دلت واسم سوخته ؟ خواستی با این کارت ثواب کنی در حق یتیم عشقی؟ ... دیگه بهش نزنگیدم و اون هم قد تر از من دیگه باهام تماس نگرفت ولی از این و اون از احوالش با خبر بودم البته می دونستم کلاغایی که به من خبر میدادن به اونم حال و روز من می رسوندن ... ته دلم دوسش داشتم و دوس داشتم باهاش باشم ولی غرورم اجازه نمیداد ... دوباره به یه مهمونی دعوت شدم آرش و دختر خال ازم خواستن که برم باهاشون که ازین روحیه هم در بیام منم به این شرط رفتم که چشام تو چشم امیر نیفته ....

این داستان ادامه دارد !!!!

 

دیوونه ی مهربون

مهتاب

 
 
 |    نوشته شده توسط مهتاب
 
   
 

با مهیار داداشم وقتی از هواپیما پیاده می شدیم هنوز واسمون باور کردنی نبود ، از زور بهت و ناباوری و شوقی که داشتیم گریه هامون واسه مامان تموم شده بود .

مهیار گفت من میرم چمدونارو بیارم تو بگرد ببین بابارو پیدا می کنی !!! وای خدای من باباست ، بابایی که 11 ساله ندیدمش جلو در وایساده منتظرمون ... باورم نمیشه ، یعنی زندم ؟؟؟ یعنی بیدارم ؟؟؟ یعنی واقعاً رویا نیست ؟؟ نکنه باز مامان صدام کنه بیدار بشم و اینا همش توی خوابه ؟؟؟ نه ، واقعیه !!! دستاش ، اشکاش که میشینه رو صورتش و خیسیش با دستام حس میکنم !!! وای بابامه ! خدایا شکرت که زنده ام و میبینم ... خدایا فدای مهربونیات به خاطر لطف بزرگت بابام دیدم ... هنوز یاد اون لحظه میفتم قلبم میلرزه و گریم میگیره !!! مهیار خودش خیلی کنترل کرد ولی باز نتونست جلو اشکاش بگیره !!! بابا خیلی تغییر کرده بود . خیلی شکسته شده بود ... تو اون مدتی که با ما بود انگاری جون تازه گرفته بود . نمی تونستم ازش جدا شم ... صبح ساعت 9 دیدیمش . اول رفتیم هتل وسیله هامون گذاشتیم و بعد خستگی که هیچی یه خوابی من مهیار رو برد که نفهمیدیم بابا کی رفت بیرون فقط وقتی برگشت برای اولین بار بعد از 11 سال با صدای قشنگش که گفت هنوز شما ها خوابین ؟؟؟ پاشین تنبلا بیدار شدیم ... روزای اول هنوز واسه هر سه تامون باور کردنی نبود ... بابا که انگار از تنهاییاش راحت شده بود با تمام ایرانیای اونجا دوس میشد و فقط به فکر راهی بود که مارو هم ببره با خودش ولی خطراتی که سر راه بود منصرفش کرد از قاچاقی رفتن ... همش با بابام و مهیار بودم ... اونجا بود که حتی مهیار خوب شناختم و باهاش رفیق شدم ... اونجا دیگه تنها نبودم و احتیاج به هیچی نداشتم ... با اونا معنی زندگی کردن فهمیدم ... فهمیدم که مهیار هیچوقت تنهام نمیذاره و پشتم خالی نمیکنه و اگر مشکلی واسم پیش بیاد راحت می تونم ازش کمک بخوام ... فهمیدم که بابام واقعاً ما رو دوس داره و تمام حرفاش به ما راسته راسته و واسه رسیدن یه خونوادش حاضره هر کاری بکنه ... و فهمیدم زندگی کنم و اون چیزی باشم که خودم می خوام نه اینکه به خاطر کس دیگه زندگی کنم ... به خاطر خودم و وجدانم که پیش خداست زندگی کنم ... وقتی اون 20 روز رویایی تموم شد بازم باورم نمیشد که باید برگردم ... دوس داشتم همون جا تو بغل بابام بمونم ... نمی خواستم برم ... می خواستم باز شب بیاد و بغلم کنه و بخوابم و صب با صداش بیدار شم ... نمی خواستم تموم شه ... حالا این بار بیدار شده بودم ... توی فرودگاه امام خمینی داشتیم وسیله هامون تحویل می گرفتیم و بطرف خونه می رفتیم تا چشای منتظر مامان اینبار روشن کنیم ...

می خوام همین جا از بابام بخوام من ببخشه چون وقتی پیشش بودم قدر لحظه ها رو ندونستم و یکمی به خاطر اینترنت ازش جدا بودم و سرم به کار خودم گرم میشد و نتونستم از لحظه هام استفاده کنم .

بابایی دوست دارم خیلییییییییییی من ببخش اگه کوتاهی کردم

و چقدر زود دیر می شود ...!

 

دیوونه ی مهربون

مهتاب

 

تا که بودیم نبودیم کسی ، کشت ما را غم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند ، ما که خفتیم همه بیدار شدند

قدر آئینه بدانیم چو هست

نه در آن وقت که اقبال زد و آن را بشکست !!!

 
 
 |    نوشته شده توسط مهتاب
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس